شمارهٔ ۳۷۳ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
بر من خستهٔ هجران چه جفاها که نرفت
وز دو چشمت به دلم آنچه خطاها که نرفت
قد و بالات بلای دل ما بود مگر
که از آن در به سر من چه بلاها که نرفت
رحمتی بر من بیچاره نیاورد نگار
بر من دلشده از وی چه ستمها که نرفت
به رخ جانِ منِ خستهٔ هجران دیده
از غم دوست چه خونی ز جگرها که نرفت
دم نیارم زد از آن دم که برفتی ز برم
در فراق رخت از دیده چه دمها که نرفت
سرو قدش شبکی بر سر ما بخرامید
به نثار قدم دوست چه سرها که نرفت
من جهان در قدمش کردم و از بوس و کنار
زان بت بنده نوازم چه کرمها که نرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به حس خستگی و غم ناشی از جدایی و دوری از محبوب خود اشاره میکند. او از رنجها و مصیبتهایی که بر دلش رفته، سخن میگوید و به سختیهایی اشاره میکند که بدون انتها ادامه دارد. او از زیبایی محبوب و اثر آن بر دل خود حرف میزند و بیان میکند که هر چقدر هم که از محبوب دور باشد، آثار عشق و فراق بر جانش باقی مانده است. شاعر به این موضوع میپردازد که حتی با وجود تمام دردها و مصیبتها، عشق و محبت او به محبوبش ادامه دارد و در هر لحظه از فراق او به یادش میافتد.