نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۷۷ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

تا کی کشم ای دوست ز خود کرده ندامت

تا چند کشد دل ز غم عشق ملامت

مستغرق غم گشته به دریای تحیر

باشد که از این ورطه درآیم به سلامت

درده به من تشنه لب آبی که ازین بیش

در آتش هجران نتوان کرد اقامت

برخیز به بستان که سهی سرو نشسته‌ست

بر خاک خجالت صنما زآن قد و قامت

دل خال تو را دید و به زلف تو درآویخت

تا عاقبت الامر درافتاد به دامت

مسکین تنم از خاک درت برفکند دل

تا کشته شود بر سر کویت به علامت

از دست تو ای چرخِ سیه‌روی شب و روز

فریاد جهان سوز زنم تا به قیامت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از درد و ندامت خود در عشق سخن می‌گوید. او از رنج و غم ناشی از جدایی و هجران به شدت می‌سوزد و امیدوار است که روزی از این دوراهی و سردرگمی رها شود. شاعر از موجودی به نام «صنم» یاد می‌کند که زیبایی‌اش باعث خجالتش شده و دلش به زلف او بسته است. او به شدت دلتنگی و فراق را حس کرده و با احساس ضعف و ناتوانی در برابر عشق، فریاد می‌زند. در نهایت، او را به چرخ روزگار که شب و روز را بر او می‌گذراند، می‌نگرد و از آن ناله سر می‌دهد.