شمارهٔ ۳۷۴ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
حکایتیست که با کس نمیتوانم گفت
حدیث عشق تو دُرّیست مینیارم سفت
ز صبر طاق شدم همچو طاق ابرویت
به درد و نالهٔ هجرانت تا که گشتم جفت
گرم قرار نباشد به هجر نیست عجب
میان آتش سوزان بگو که یارد خفت
به هر بلا و ستم کز غمت رسید به دل
بداد ترک سر و جان و ترک عشق نگفت
رسید خیل خیالت به مأمن دیده
به غیر صورت زیبای دوست پاک برفت
چو قامت تو نرستهست در چمن سروی
گلی چو روی تو در هیچ بوستان نشکفت
ز دست بیهده گو گویدم که ترکش کن
نگوید این به جهان کس حکایتیست بگفت
به هر طریق که باشد نشان ضربت عشق
به هیچ روی نباشد ز مدعی بنهفت
به تیغ غمزه و آن چشمهای مست ترا
بریز خون دل عاشقان به زار که گفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن حاکی از عواطف عمیق عاشقانه و درد جدایی است. گویا شاعر در رنج و عذابی عمیق از دوری معشوق خود به سر میبرد و از زیباییها و ویژگیهای او میگوید. او در این شعر به شدت تحت تأثیر عشق و غم هجران قرار دارد و احساس میکند که هیچ کسی نمیتواند او را درک کند. شاعر به معشوق خود، با وصفهای زیبا اشاره میکند و به تلخی جدایی و دردهای ناشی از آن پرداخته و بیان میکند که حتی در مواجهه با سختیها و بلاها، عشق او را ترک نخواهد کرد.