نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۸۱ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

ای همچو شب گیسوی تو خون دلم در گردنت

در خون جان عاشقان فکری بباید کردنت

گر جان ستانی ور دلم هر دو فدایت کرده‌ام

ور تو جهان بر هم زنی ای دوست منّت بر مَنت

گفتم مگر جانی به تن لیکن ز جان شیرین‌تری

جانا هزاران آفرین بادا ز جانم بر تنت

ای ماه و ای پروینِ من ای دینی و هم دین من

من خوشه چین ماه تو گردیدمی در خرمنت

من بندهٔ بیچاره‌ام شاه جهاندارم تویی

روزی غم حال جهان آخر بباید خوردنت

یارب خداوند جهان از لطف خود دارد ترا

اندر پناه خویشتن از شر هر آهرمنت

نوحی تو و طوفان غم برخاست از هر جا نبی

من نگسلم دست وفا روز جزا از دامنت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به دلدادگی و عشق عمیق خود به معشوق اشاره می‌کند. او معشوق را به زیبایی شب و گیسوانش تشبیه کرده و از درد و غم عشق سخن می‌گوید. شاعر اعلام می‌کند که حاضر است جان خود را فدای معشوق کند و او را از هر گونه سختی و غم در امان بدارد. در نهایت، او خود را بنده‌ای می‌داند که فقط در سایه وجود معشوق می‌تواند آرامش یابد و به وفای خود در روز جزا اشاره می‌کند.