شمارهٔ ۳۹۶ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
ای مردمک دیده تا کی کنی این بیداد
خون جگرم ریزی از دیده که شرمت باد
هجران تو جانم را آورد به لب باری
وز دولت وصل تو یک لحظه نگشتم شاد
شیرین لب تو هرگز کی داد شبی کامم
وز حسرت روی تو جان داد چنین فرهاد
آن روز که میبستی بر عهد و وفا بندی
با من خردم میگفت عهدیست نه بر بنیاد
دادم بده از وصلت ای دوست شبی آخر
ورنی بر دادارم از جور تو خواهم داد
دریاب دل ما را ورنه دو جهان باری
از دست جفای تو بر باد نخواهم داد
هستت دل چون پولاد رحمی نبود در وی
تا چند زنم آخر فریاد ز تو فریاد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان درد و رنج عاشقانه پرداخته و از بیدادگری معشوق و فراق او شکایت میکند. شاعر از حسرت و اندوه خود میگوید که چگونه هجران معشوق جانش را به لب رسانده و از شادی وصل او بیبهره مانده است. او به وفای معشوق اشاره دارد و از او میخواهد که دل او را دریابد و به ستوهاش نیاورد. در پایان، شاعر فریاد میزند که در دل او رحمی یافت نمیشود و از دردی که از جفای معشوق متحمل شده است، گلهمند است.