شمارهٔ ۴ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
من دلداده ندارم به غم عشق دوا
چارهٔ درد من خسته بجو بهر خدا
من سودازده در عشق تو سرگردانم
همچو زلف تو به گرد رخ تو بی سر و پا
زآنکه آمد ز غم عشق تو جانم بر لب
قصهٔ حال دل خویش بگفتم به صبا
گفتمش از من دلخسته به دلدار بگوی
یک شبم از سر لطف از در کاشانه درآ
من چنین واله و سرگشته و مشتاق به تو
تو گریزان ز من خسته نگویی که چرا
نظری کن به دو چشمم تو به حالم صنما
که ز هجران تو چون زلف تو گشتم شیدا
چون به خاک در تو تشنه به جانم چه کنم
از سر لطف و کرامت نظری کن سوی ما
به جفا تا به کی آخر دل ما بخراشی
مینیابم ز سر کوی تو بویی ز وفا
گرچه در کار جهان نیست وفا میدانم
لیکن از یار بگو چند توان برد جفا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار از درد و رنج عشق سخن میگوید. او به شدت دلتنگ و سرگردان است و از معشوق خود طلب نظر و محبت میکند. او به صبا (باد) میگوید که حال دلش را برای معشوق بگوید و از خستگی و اشتیاق خود بگوید. شاعر به حس بیقراری و شیداییاش اشاره میکند و از معشوق میخواهد که با نگاهی به او، کمی از دردهایش کم کند. او همچنین بر این نکته تأکید میکند که با وجود بیوفاییهای این جهان، تحمل درد عشق را ندارد و از معشوق میخواهد که دست از جفا بکشد. در نهایت، او احساس میکند که به خاطر انتظار و دوری از معشوق به خاک میافتد و بسیار تشنه محبت اوست.