نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۱۱ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

تا دیدهٔ من بر رخ همچون قمر افتاد

راز دلم از پردهٔ محنت به در افتاد

دیگر نکند چشم به خورشید جهانتاب

آن را که بدان طلعت چون مه نظر افتاد

بر بوی گذاری که کند بر سر او دوست

چون خاک دل شیفته در ره گذر افتاد

در کوی فراقت صنما عاشق مسکین

دلداده به جان از غم جان بی خبر افتاد

آن طرّه هندو که به بالات حسد برد

آشفته و سرگشته به کوه و کمر افتاد

گفتم که به پات افکنم این سر چو بدیدم

پیش قدمت جان و جهان مختصر افتاد

حال دل مجروح من خسته چه پرسی

عمریست که از کار جهان بی خبر افتاد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از حس عاشقانه و تاثیری که زیبایی معشوق بر دل او گذاشته سخن می‌گوید. او روایت می‌کند که وقتی به چهره معشوقش نظاره می‌کند، تمامی رازهای دلش آشکار می‌شود و دیگر به هیچ‌چیز جز او توجه ندارد. همچنین، او از دلتنگی و غم عاشقی صحبت می‌کند و اینکه قلبش در خیابان‌های عشق، بی‌خبر از دنیا، رنج می‌کشد. شاعر به جنون و بی‌تابی ناشی از عشق اشاره می‌کند و می‌گوید که تمام هستی‌اش به پای معشوقش همواره فدای می‌شود. در نهایت، او بیان می‌کند که دل مجروحش از غم سال‌هاست که از دنیا بی‌خبر مانده است.