شمارهٔ ۴۲۵ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بگو کجا برم از دست هجر تو فریاد
که کند خانه صبرم ز بیخ و از بنیاد
فغان و داد که پیچید دست طاقت من
به جان رسید دل خستهٔ من از بیداد
نه در زمانه وفا و نه بر سپهر امید
فلک جفای تو تا کی کشم که شرمت باد
کسی که یک نفس از یاد تو نیاساید
روا بود که تو او را گذاشتی از یاد
چو سرو گوشه گرفتم که از جفا برهم
ولی ز غصّه دوران نمیشوم آزاد
به غیر غصّه ندارم قرین ز کار جهان
نمیشوم ز زمانه زمانکی دلشاد
ز غصّه جان عزیزم به لب رسید به غم
کنون اگر نرسی خود کیاَم رسد فریاد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان درد و رنجی میپردازد که شاعر از دوری محبوبش احساس میکند. او از ناتوانی در تحمل این جدایی و فراق شکایت دارد و احساس میکند که صبوریاش به پایان رسیده است. شاعر از بیوفایی زمانه و ناامیدی در مورد آینده گلایه میکند و میگوید که هیچکسی به اندازهی او در فکر محبوبش نیست و همین باعث رنج او شده است. با وجود تلاش برای تحمل غم، او هنوز هم درگیر درد و غصه است و به شدت نیازمند دیدار محبوبش است.