نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۷ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

افتاده در دلم ز دو زلف تو تاب‌ها

زان هر شبم ز غصّه پریشانست خواب‌ها

مهمان دیده است همه شب خیال تو

آرم برای بزم خیالت شراب‌ها

خون دل از دو دیدهٔ مهجور می‌کنم

اندر پیاله وز جگر خود کباب‌ها

گفتم نظر به حال من خسته‌دل فکن

از روی لطف دوست شنیدم جواب‌ها

گفتم مکن جفا به من خسته بیش ازین

کز دیده رفت در غم هجرم شراب‌ها

تابم ببردی از دل مجروح ناتوان

دادی مرا به دست غم هجر تاب‌ها

مه در نقاب می‌نتوان دید در جهان

بگشا به لطف از رخ چون مه نقاب‌ها

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به احساسات عمیق و دردناکش از جدایی و عشق اشاره می‌کند. او از زلف‌های محبوبش دچار تردید و پریشانی است و خواب‌هایش تحت تأثیر غم جدایی می‌گذرد. دلش برای دیدن محبوبش آشفتته و او از درد جدایی خون می‌گرید. شاعر از محبوبش درخواست می‌کند که با لطف خود بر حالش نگاهی بیفکند و از جفا نسبت به او خودداری کند. همچنین، او احساس می‌کند که حالش به خاطر هجران محبوبش به شدت آسیب دیده و می‌خواهد که محبوبش نقابش را کنار بزند و خود را نشان بدهد.