نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۰۹ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

درد مرا مگر ز طبیبم دوا رسد

فریاد خستگان بلا هم خدا رسد

آن جور و خواریی که تو کردی به جان من

گر برکشم ز سینه خروشی مرا رسد

عشّاق روی خوب تو بسیار در جهان

وصلت کجا و من به کجا کی به ما رسد

حال من گدای ستمدیده حزین

روزی مگر به سمع تو ای پادشا رسد

ما خاکی‌ییم بر سر خاک رهش ولی

سلطان کجا به غور دل هر گدا رسد

گر سر کشد ز ما قد سرو چمن چه باک

با قامت تو سرکشی او را چرا رسد

آری اگر به طرف چمن بگذری چو باد

پابوس قد دلکش تو سرو را رسد

زآن چشم پر ز فتنه و آن زلف پر ز شور

حال خراب زار جهان تا کجا رسد

گر آشناست حاضر و بیگانه یار نیست

هم عاقبت به غور دل آشنا رسد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و رنجی که به خاطر عشق و دوری معشوقش تحمل می‌کند، صحبت می‌کند. او به طبیب اشاره می‌کند و می‌گوید تنها او می‌تواند به درمان دردش کمک کند. فریادهای او به خدا می‌رسد و از جور و ظلمی که به او شده، به شدت رنج می‌برد. شاعر به وضعیت خود به عنوان یک گدای ستمدیده اشاره می‌کند و آرزو دارد روزی صدایش به پادشاهی که مورد عشق اوست، برسد. او به خاکی بودن خود اشاره کرده و می‌گوید که حتی اگر قد یک سرو هم سرکشی کند، از قامت معشوقش نمی‌تواند غافل شود. در نهایت، او به پیچیدگی‌های عشق اشاره کرده و بیان می‌کند که حتی اگر آشنایی در دسترس نباشد، به هر حال دل به آشنایان خواهد رسید.