نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۱۰ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

حال زارم گوییا روزی بر جانان رسد

یا طبیب دل به غور درد بی درمان رسد

گر ز حال زار من دلدار من آگه شود

هم به فریاد من مسکین سرگردان رسد

هم برآید صبحگاهی آفتاب روز وصل

واین شب دیجور هجران را مگر پایان رسد

روز هجران بگذرد دردم نماند بی دوا

نوبت وصل تو یک شب با من حیران رسد

چون گریبان شب وصلش نمی‌آید به دست

ترسم آه سوزناک من در آن دامان رسد

می‌کنم صبری به هجران حالیا جان و جهان

هم مگر روزی به غور خاطر یاران رسد

آنکسی کاو سر فدای راه عشقت کرده است

هرگز او را ای عزیز من سخن در جان رسد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این متن از حال زار و درد دل خود سخن می‌گوید و به انتظار روزی است که به وصال معشوقش برسد. او از بی‌تابی در هجران و longing برای عشق می‌نالد و امیدوار است که حال او به دلدارش برسد. همچنین به طلوع صبح و پایان شب تاریک هجران اشاره می‌کند و آرزو می‌کند که دردش با وصال معشوق درمان یابد. شاعر با صبر به انتظار روزی است که به یاد یارانش برسد و در نهایت، از فدای خود برای عشق می‌گوید و بیان می‌کند که هیچ‌کس نمی‌تواند او را از عشقش دور کند.