شمارهٔ ۵۲۳ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دارم امید وصل و به جایی نمیرسد
واین درد بیدوا به دوایی نمیرسد
از پایبوس وصل تو دوریم چاره نیست
ما را که دست جز به دعایی نمیرسد
قدّش بلای ما و ز بالاش بر دلم
یک دم نمیرود که بلایی نمیرسد
هر شب ز شوق همچو جرس ناله میکنم
وز خیل دوست بانگ درایی نمیرسد
یک لحظه نیست کاین دل شوریده مرا
از جور روزگار جفایی نمیرسد
بر درگه فراق گدایان عشق را
از خوان وصل دوست صلایی نمیرسد
مشنو سخن ز قول مخالف که راست نیست
عشّاق را که از تو نوایی نمیرسد
ما دولت وصال تو داریم آرزو
وین آرزو به بیسر و پایی نمیرسد
گفتم وصال روی تو خواهم جواب گفت
سلطانی جهان به گدایی نمیرسد
ما از در امید وصالت کجا بریم
زین در کسی که رفت به جایی نمیرسد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از ناامیدی و درد ناشی از فراق معشوق سخن میگوید. او به آرزوهای خود در مورد وصال و دیدار معشوق اشاره میکند و بیان میکند که با وجود تلاشهایش، به جایی نمیرسد و تنها امیدش به دعا و طلب مدد از خداوند است. هر شب در شوق معشوق ناله میکند و از رنجهایی که عشق بر او تحمیل کرده، گلایه دارد. شاعر تأکید میکند که هیچ یک از آرزوهایش به تحقق نمیرسد و او در آرزوی وصال معشوق و آرامش است، اما این آرزو به نظر unreachable (دست نیافتنی) میآید. همچنین به نظر میرسد که او در برابر حرفهای مخالفان عشق، صمیمانه و با اعتقاد به عشق خود، از تجربیاتش میگوید. در نهایت، به وضوح حس تنهایی و غم ناشی از فراق معشوق در شعر محسوس است.