شمارهٔ ۵۵۱ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
آن دل نگویمش من آن سنگ خاره باشد
از دست جور هجرت صد جامه پاره باشد
برقع ز روی برکن ای ماه دلفروزم
چون وصل نیست باری یک دم نظاره باشد
ای قدّ همچو سروت در غایت بلندی
سر میکشد قد تو از ما چه چاره باشد
عشّاق روی خوبت بسیار در جهانند
چون من هزار عاشق کی در شماره باشد
من بلبل غزلخوان بر روی چون گل تو
آخر بگو نگارا دستان چه کاره باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر حاکی از درد و longing شاعر برای معشوق است. او بیان میکند که دل او به سختی به سنگی تبدیل شده است و رنجهای هجرت او به او آسیب زده است. شاعر از معشوقش خواسته تا برقع خود را کنار بزند و یک لحظه او را تماشا کند، زیرا در این نزدیکی، وصالی وجود ندارد. او قد معشوق را به درخت سرو تشبیه میکند و از او میپرسد که در این اوضاع چه میتوان کرد. شاعر همچنین اشاره میکند که در عالم عاشقان، او تنها نیست و تعداد بسیاری عاشق وجود دارند، ولی او از این دلباختگی چه میتواند بکند. در نهایت، او به زیبایی معشوق و دستانش اشاره میکند و میخواهد بداند که آن دستان چه کاری انجام میدهند.