نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۶۱ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مرا تحمّل هجران آن نگار نباشد

چو بلبلم هوس ناله‌های زار نباشد

گلم ز دست به در شد چه می‌کنم بستان

به پای دل ز فراقش به غیر خار نباشد

بیا به دیده نشینم که مردم چشمی

میان ما و تو ای دیده‌ام غبار نباشد

مکن جفا به دل ریش من که در دو جهان

به غیر نام نکو هیچ یادگار نباشد

به سخت و سست زمانه دلا بباید ساخت

بساز با بد و نیکش چو روزگار نباشد

زمانه‌ای عجب و خلق جمله بوالعجب‌اند

به عهد و قول و وفا هیچ اعتبار نباشد

به اختیار به هجران بکوش چندینی

چه حاصل از غم عشقت چو اختیار نباشد

چو چشم جادویت ای دوست نیک سرمستم

به بادهٔ لب لعلت غم خمار نباشد

جهان وفا نکند با کسی یقین می‌دان

نه با من و تو که این سفله پایدار نباشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساس عمیق عشق و فقدان است. شاعر از هجران و دوری معشوقش به شدت رنج می‌برد و تحمل چنین دوری را ندارد. او با استعاره‌هایی چون بلبل و گل، حسرت و غم خود را به تصویر می‌کشد. شاعر از معشوق می‌خواهد که به او توجه کند و از جفایی که بر دل ریشش می‌رود، بپرهیزد. او همچنین به ناپایداری و بی‌وفایی زمانه و مردم اشاره می‌کند و می‌گوید که هیچ یادگاری از عشق جز نام نیک برایش نمی‌ماند. این شعر در نهایت به ابراز ناامیدی نسبت به استمرار عشق و وفاداری در دنیا می‌رسد.