شمارهٔ ۵۷۹ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چرا ز وصل تو کامم روا نمیباشد
چرا به بخت مَنت جز جفا نمیباشد
پیام من که رساند به یار مهرگسل
رسول من چه کنم جز صبا نمیباشد
بگو به هجر تواَم خون دل ز دیده برفت
به غیر مردمکم کس گوا نمیباشد
دوای درد من ای جان نمیکنی چه کنم
به دست بنده به غیر از دعا نمیباشد
چو نوش داروی لعلت دوای رنجورست
بده که جز شب وصلت دوا نمیباشد
بترس از آه دل زار دردمندانت
که تیر آه سحرگه خطا نمیباشد
برون مبر ز حد ای جان جفا که در دو جهان
ستم به خسته دلان هم روا نمیباشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از درد و رنج ناشی از دوری معشوق صحبت میکند. او ابراز میکند که وصل یار برایش ممکن نیست و بختش فقط جفا میآورد. پیامش به یارش نمیرسد و او به شدت از جدایی رنج میبرد. شاعر از یارش میخواهد که برای تسکین دردش کاری کند، اما میداند که فقط دعا میتواند کمکی باشد. همچنین، او یادآوری میکند که باید از آه دل دردمندان بترسد، زیرا این آه عواقب وخیمی دارد. در نهایت، شاعر خواستار عدم ستم به دلهای شکسته و دردمند است.