شمارهٔ ۵۸۳ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
تا که شمع جمال او برشد
حال پروانه نوع دیگر شد
پرتوی نور او بتافت ولیک
جان شیرین او در آن سر شد
تا نشستم به مکتب غم تو
درس عشقت تمامم از بر شد
زان تبسم که میکنی جانا
پیش لعلت شکر مکدّر شد
نافهٔ زلف تو گشود صبا
که جهانی از آن معطر شد
دلبر از در درآمدم شب دوش
بنشست و به یاد همسر شد
طاقت و صبر و هوشم و دل و دین
در سر کار دوست یکسر شد
دل ز من گم شدهست چندین سال
هم به بوی دو زلف رهبر شد
زآب چشمم حذر تو را اولیست
که جهان ز آب چشم ما تر شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و شگفتی عشق اشاره دارد. او به پروانهای تشبیه میشود که در نور شمع معشوق خود میسوزد و در نتیجه حال و هوای جدیدی پیدا کرده است. عشق و تصور معشوقش تمام وجود او را دربر گرفته و او را به یاد دروس عشق میاندازد. تبسم معشوق او را به شدت تحت تأثیر قرار میدهد و عطر زلف او جهان را معطر کرده است. در شب گذشته، شاعر به یاد همسرش به دلبر خود نزدیک شده و در نهایت، احساسات و هیجاناتش به سر لطف و محبت معشوقش تبدیل میشود. عشق او آنقدر عمیق است که تمام وجودش را از دست داده و دلش در راه جذبه معشوق گم شده است. اشکهایش نیز به خاطر یاد معشوق، جهان را تر کرده است.