نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۸۲ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

رمید دل ز من خسته پیش دلبر شد

دماغ جان ز سر زلف او معطّر شد

چو روی آن بت رعنا بدید از سر شوق

ز جان غلام رخ یار ماه پیکر شد

اگرچه زلف سیاهت به شب رهش گم کرد

به بوی عنبر ساراش باز رهبر شد

به یاد دوش کشیدم به خواب طرّه یار

دو دستم از سر زلفین او معنبر شد

درآمد از درم آن ماهروی سیم اندام

ز روش کلبه احزان ما منوّر شد

اگرچه کرّه بی باک چرخ، توسن بود

به تازیانه وصلش دگر مسخّر شد

وصال دوست به زاری زار می‌جستم

هزار شکر که آن دولتم میسّر شد

چو روی تو نبود نقش در جهان باری

به کارگاه خیالم چنین مصوّر شد

چرا تو دست برآورده‌ای به غارت دل

مگر به دور جمالت جهان مسخّر شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و زیبایی معشوقش سخن می‌گوید. او ابتدا از خستگی دلش پیش معشوق می‌گوید و اینکه جانش از بوی زلف او معطر شده است. وقتی به زیبایی صورت معشوق نگاه می‌کند، احساس می‌کند که جانش فدای او شده است. هرچند زلف سیاه معشوق مسیرش را گم کرده، اما بوی خوشش او را به یاد معشوق می‌اندازد. شاعر در خواب به یاد زلف یار می‌افتد و از این خاطر دلش شاد می‌شود. ورود معشوق به زندگی‌اش کلبه‌ی غم را روشن می‌کند و لحظاتی پر از شادی را به ارمغان می‌آورد. شاعر، حالا که وصال معشوق را یافته، هرگونه زاری و تلاشی را برای رسیدن به او بی‌معنا می‌داند. زیبایی معشوق در ذهن و خیال او نقش بسته و شاعر از اینکه دلش در دست معشوق است، ابراز شگفتی و شکرگزاری می‌کند.