شمارهٔ ۵۸۸ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
دل از تاب شب هجرانش خون شد
تن مسکین ز آه دل زبون شد
ز دل نالم نگارا یا ز دلدار
ز دیده کاو دلم را رهنمون شد
میان خون دل او را بهشتم
ندانم حال آن بیچاره چون شد
چو دیدم عارض چون آفتابش
دل من همچو زلفش سرنگون شد
مرا بالا به وصلش چون الف بود
به درد هجر رویش همچو نون شد
مپوشان بیش از این رویت ز چشمم
که خون از چشمه چشمم برون شد
ندانم تا چه کردم در غم او
که او را دل چو بختم واژگون شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از احساسات عمیق عشق و جدایی سخن میگوید. شاعر در آن از درد و رنج ناشی از فراق محبوبش میگوید و توصیفاتی زیبا از حال و هوای دلش و تأثیر محبوب بر او ارائه میدهد. او به شدت تحت تأثیر زیبایی محبوبش قرار دارد و این زیبایی به درد و رنج عمیق او میافزاید. در نهایت، او از عدم توانایی در تحمل غم و اندوه ناشی از جدایی وعاشقانهاش گلهمند است.