نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۹۰ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

تا دل مسکین من دیوانه شد

در غم عشق رُخت افسانه شد

تا شد او با درد عشقت آشنا

بی تکلّف از جهان بیگانه شد

خان و مان بر باد مهرت داده‌ام

تا غم روی تواَم همخانه شد

بوسه‌ای می‌خواستم گفتی که نه

شکر کردم چون لبت پروانه شد

همچو مویی در غمت بگداختم

تا ز زلفت تاره‌ای در شانه شد

شمع رویت را شبی دیدم ز جان

دل برفت و پیش او پروانه شد

تا فرورفتم به بحر عشق تو

جان شیرین در سر دُردانه شد

گفتم آخر یک نظر بر ما فکن

یار ما را یک زمان پروا نه شد

همچو حلقه بر درش سر می‌زنم

یک در از وصلش به رویم وا نه شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و غم عشق صحبت می‌کند و می‌گوید که دلش به خاطر عشق معشوق دیوانه شده است. او با جزییات بیان می‌کند که چگونه عشق و دردهایش او را به بیگانگی از دنیا کشانده است. شاعر از فداکاری‌هایش برای معشوق می‌گوید و آن را در برابر غم روی او قرار می‌دهد. همچنین، لحظات خاصی را به تصویر می‌کشد، از جمله لحظه‌ای که بخواهد بوسه‌ای از معشوق بگیرد ولی او نه می‌گوید. شاعر با شور و شوق و دردمندانه از بی‌توجهی معشوق سخن می‌گوید و در نهایت به حسرت عدم وصل و درخواست نگاه او اشاره می‌کند. این شعر به شدت تحت تأثیر عشق و فراق است.