شمارهٔ ۵۸۹ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دلبرا مسکین دل من در غمت دیوانه شد
با غم هجران رویت روز و شب همخانه شد
در کنار ما نمیآید شبی سرو قدت
لاجرم در بحر غم جویای آن دُردانه شد
آشنایی بود ما را در ازل با عشق تو
از چه رو با من چنان آن بی وفا بیگانه شد
بود ما را پیش از این در تن دلی محزون تنگ
واین زمان عمریست کان هم در پی جانانه شد
من به بوی وصل تو بر باد دادم جان و دل
تا ز زلف دلربایت تارهای در شانه شد
ترک عشق روی او گفتم بگوی ای دل نگفت
تا به رسوایی کنون اندر جهان افسانه شد
در جهان مرغ دلم سرگشته بود از عشق او
چون بدیدم چین زلف دلبرش کاشانه شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساساتی عمیق و غمناک نسبت به معشوق و جدایی از او میپردازد. شاعر از دیوانگی دل و غم دوری معشوق سخن میگوید و اشاره میکند که در غم او روز و شب را میگذراند. او از فقدان معشوق در کنار خود رنج میبرد و این غم به بحر عمیقی تبدیل شده است. شاعر به عشق ازلیاش با معشوق اشاره میکند و میپرسد چرا معشوق حالا با او بیگانه شده است. او همچنین به تحولی که این عشق در وجودش ایجاد کرده اشاره میکند و تأکید میکند که تمام وجودش را به خاطر وصال معشوق فدای کرده است. در نهایت، شاعر از سرگشتگی دلش از عشق و زیبایی معشوق صحبت میکند و بیانگر احساسات عمیق عاشقانهاش است.