شمارهٔ ۶۱۰ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
گِل ما را ز ازل با غم تو بسْرشتند
قصهٔ عشق تو را بر سر ما بنْوشتند
گرچه داری تو فراغت ز من ای جان گویی
تخم مهر تو مرا در دل و در جان کِشتند
آه از آن مردمک چشم که بس خون ریزست
که به تیغ ستم غمزه جهانی کُشتند
گرچه مشّاطهٔ حسنش به نگار آمده بود
لیک دستانْش به خون دل ما میشُستند
عاشقان سر زلف تو به بوی تو هنوز
از غمت بی سر پا گِرد جهان در گشتند
جامهٔ وصل تو خیاط خیالم میدوخت
دل و جان رشته به انگشت وفا میرشتند
یک زمان بر لب کشت آی و مخور غم به جهان
که بسا ماهرخ و سرو قد اکنون خشتند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی از عشق و غم ناشی از آن سخن میگوید. شاعر بیان میکند که از ابتدای خلق، عشق محبوبش در وجود او دمیده شده و داستان عشق او بر سر او نوشته شده است. حتی اگر محبوبش از او دور باشد، مهر او در دل و جانش ریشه دوانده است. چشمهای زیبا و دلربای محبوب، دل عاشق را به خون میکشاند و با وجود زیباییهای او، درد و رنج نیز به او سرازیر میشود. عاشقان در جستجوی بوی محبوب همچنان در حال گشت و گذارند و دلشان به عشق او آویخته است. شاعر به یادآوری میپردازد که در زندگی خود، همواره باید امیدوار بود و ناامیدی را کنار گذاشت، زیرا زیبایی و عشق همچنان وجود دارد.