شمارهٔ ۶۱۲ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بسا دلی که به زلف تو پای در بندند
گر از تو باز ستانند با که پیوندند
دلم ببردی و خون جگر خوری تا کی
مکن مکن که چنین جور از تو نپسندند
نمیرود ز خیالم خیال طلعت دوست
چرا که مهر رخش در دل من آکندند
ز بوستان وفاداری ای مسلمانان
مگر که شاخ محبّت ز بیخ برکندند
جواب تلخ شنیدیم از آن لب شیرین
نمک به ریش من خسته دل پراکندند
دل شکستهٔ بیچاره هیچ میدانی
که عاشقان رخ همچو ماه او چندند
منم شکسته دلی در جهان و گویندم
چرا ز چشم عنایت ترا بیفکندند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عاشقانه و درد ناشی از عشق اشاره دارد. شاعر درباره دلی که به زیبایی محبوبش وابسته است میگوید و از رنج و عذابی که از جدایی و بیتوجهی محبوب متحمل میشود، سخن میگوید. او به وفاداری و عشق اشاره دارد و نشان میدهد که چگونه محبت محبوب در دل او جاودانه است. در انتها، شاعر حسرت و دلشکستگی عاشقان را بیان میکند و از بیمهری محبوبش گله میکند.