نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۱۹ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

دلبر چه کرد با من مسکین مستمند

دل را ببرد از من و در پای غم فکند

تا پای بند شد دل من در دو زلف دوست

سودا گرفته است و نگیرد به هیچ پند

با چشم همچو نرگس و با قدّ همچو سرو

با روی همچو ماهش و گیسوی چون کمند

با ابروی چو طاق معنبر کشیده خوش

با زلف دلفریبش و با لعل همچو قند

در ما فکند آتش رخ را به درد هجر

وآنگه برفت و شاخ صبوری ز تن بکند

رحمی نکرد بر من و بر حال زار من

آخر جفا و جور نگوید که تا به چند

زین بیشتر ستم به من خسته دل مکن

کز خوبرو نکند کس جفا پسند

ای دل طمع مدار به عهد و وفای کس

کاندر زمانه یار وفادار خود کمند

چون دیده بر جمال تو افتادم از جهان

بر آتش رخ تو فتادیم چون سپند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از عاشقی غمگین و درمانده صحبت می‌کند که دلش را معشوقه‌اش ربوده و او را در غم و اندوه رها کرده است. دل او به زلف‌های دوشیزه وابسته شده و با وجود درد و رنجی که در دل دارد، نمی‌تواند از عشق او دست بکشد. شاعر زیبایی معشوقه‌اش را توصیف می‌کند، با چشمانی زیبا، قدی بلند و مویی فریبنده که آتش عشق را در دل او افکنده است. او از بی‌رحمی معشوقه شکایت دارد و از او می‌خواهد که به او بیشتر از این ستم نکند. در نهایت، شاعر به ناامیدی از وفاداری دیگران اشاره می‌کند و می‌گوید که عاشق معشوقه‌اش است و نمی‌تواند به خوشی‌ها و زیبایی‌های دنیا فکر کند.