نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۲۸ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

سایه سرو بلندش گر به ما می‌افکند

جان کنم ایثارش اما او کجا می‌افکند

آن بت دلجوی را بین کز دو زلف کافرش

حلقه‌ای در گردن باد صبا می‌افکند

قامت و بالا نگویید آن که از بالا گذشت

آن بلا را بین که مردم در بلا می‌افکند

خستهٔ تیغ فراقش کشتهٔ جان مرا

بر بساط درد هجران بی دوا می‌افکند

چشم و زلف کافرش بنگر که هر دم عالمی

از خط مشکین پرچین در خطا می‌افکند

هر ستمکاری که زلفش کرد با دل در جهان

جور او و خیر خود را با خدا می‌افکند

حسن رویت را نمی‌دانم که دایم از چه روی

در میان دیده و دل ماجرا می‌افکند

تند باد چرخ ناهموار گردون را ببین

هر زمان در باغ جان سروی ز پا می‌افکند

من چو ذره در هوایش می‌دوم گرد جهان

مهر بر روی کسی دیگر چرا می‌افکند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر دربارهٔ عشق و فراق و دردهایی است که ناشی از آن هستند. شاعر از معشوقی صحبت می‌کند که با زیبایی و زلف‌هایش دل‌ها را به آشفتگی می‌افکند و خود نیز در جستجوی معشوق است. او در هر بیت به حالتی از اندوه و فراق اشاره دارد و به سختی‌هایی که عشق به همراه دارد، می‌پردازد. در نهایت، شاعر احساس تنهایی و بی‌پناهی دارد و از نابسامانی جهان و تأثیرات عشق بر زندگی خود سخن می‌گوید.