شمارهٔ ۶۳۱ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دلبرم دل ز برم برد و وفایی نکند
درد ما را ز لب خویش دوایی نکند
این همه مهر و وفا کز رخ او در دل ماست
نیست یک دم که به من جور و جفایی نکند
نیست یک شب ز فراق تو که دست دل من
از غمت پیرهنی را به قبایی نکند
چونکه بالاش بدیدم به چمن میگفتم
عجب ار بر سر ما باز بلایی نکند
دل چو در چشم و سر زلف تو آویخت به مهر
عشق گفت عهده به جانم که خطایی نکند
جز سر زلف سیاهت که دلم کرد وطن
دلبرا خاطر من میل به جایی نکند
چه کنم خانهٔ خود کرده سیاه این دل من
او هوس جز سر کوی تو هوایی نکند
در زمانی که دل من به در راز شود
جز امید شب وصل تو دعایی نکند
خاطر خستهٔ مجروح من از ملک جهان
خوشتر از دیدن دیدار تو رایی نکند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از دلبری سخن میگوید که دل او را برده و به وفا و محبت پاسخ نمیدهد. او از درد و رنج ناشی از فراق یار شکایت دارد و به این موضوع اشاره میکند که هیچ لحظهای از غم محبوبش دور نیست. شاعر به زیباییهای یار و تأثیر عمیق آن بر دلش اشاره میکند و میگوید که تنها زلف سیاه اوست که دلش را به خود جلب کرده و خانهی دلش را سیاه کرده است. در نهایت، او به امید وصال و دیدار یار دعا میکند و میگوید که هیچ چیز به اندازهی دیدار محبوبش برایش خوشایند نیست.