شمارهٔ ۶۴ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
چون غنیمت بود شب مهتاب
وصل ما را ز لطف خود دریاب
تو به خواب خوشی بگو ز چه روی
بر دو چشمم ببستهای ره خواب
چند نالم ز درد عشق رخت
چند ریزم ز دیدگان خوناب
شرط نبود که در مسلمانی
من خورم خون و دیگران می ناب
در سرِ آب خوش نشسته به عیش
دلبر بی وفا و ما به سراب
سر ز پا پا ز سر نمیدانم
شده در آب دیدگان غرقاب
درد دل با طبیب خود گفتم
خود ندادم به هیچ گونه جواب
دل به درد فراق بنهادم
گفتم این دیدهای مگر تو ثواب
تو مرا خون دل به دیده کنی
وز دو لعلم نمیدهی عنّاب
سرو نازا بناز در بستان
بیش از این از جهان تو روی متاب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با زبان شعری زیبا و احساسی، از درد و عشق و فراق سخن میگوید. او به ماه شب و زیباییهایش اشاره میکند و از خداوند میخواهد که به وصال محبوبش کمک کند. شاعر از رنجهای ناشی از عشق و دوری معشوقش شکایت میکند و به نوعی به این حقیقت اشاره میکند که در دین و ایمان، شاید گاهی دردی به مراتب شدیدتر از لذتهای دنیوی وجود داشته باشد. او در نهایت از محبوبش میخواهد که بیش از این از او دور نشود و در زندگیاش بیشتر حاضر باشد.