شمارهٔ ۶۴۳ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
تا به چند آن غمزه از من دلربایی میکند
میرود با جای دیگر آشنایی میکند
روشنایی چشم من باشد روا باشد که یار
شمع رویش جای دیگر روشنایی میکند
در وفاداری او جان دادهام من سالها
آن نگار من به عادت بیوفایی میکند
در جهان یک دل نماند از دست آن عیار و او
همچنان از خلق عالم دلربایی میکند
جان فدا کردم به روز وصل او آخر چرا
آن نگار بیوفا از من جدایی میکند
بود رندی لاابالی در سرابستان عشق
این زمان از طالع من پارسایی میکند
دل چو تن را پادشاهست ای عزیز من ببین
پادشاهی بر سر کویت گدایی میکند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار به عشق و بی وفایی معشوق میپردازد. او از دلرباییهای معشوق صحبت میکند که با دیگران آشنا میشود و در عین حال روشنایی چشمش را نمیتواند نادیده بگیرد. شاعر به وفاداری خود اشاره میکند که سالها جان داده اما معشوق به عادت بی وفایی ادامه میدهد. او میگوید هیچ کس در جهان از دست آن یار دل خوشی نداشته و در نهایت ابراز میکند که چگونه جانش را فدای وصال او کرده و با این حال شاهد جداییاش است. در آخر به قدرت عشق اشاره میکند و اینکه دل انسان همچون پادشاهی است که در برابر زیبایی معشوق خود مانند گدا به نظر میرسد.