نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۴۵ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

با من خسته دلبرم غیر جفا نمی‌کند

کام دل حزین من دوست روا نمی‌کند

چونکه دلم به درد او هست حزین و مبتلا

درد مرا ز لب چرا دوست دوا نمی‌کند

گفته بُد او وفا کنم ور نکند عجب مدار

عمر منست از آن سبب عمر وفا نمی‌کند

این همه جور و درد دل کز غم اوست بر دلم

با همه غم ز دامنش دست رها نمی‌کند

خاک‌صفت اگرچه من پیش رهت فتاده‌ام

سرو سهی قامتش چشم به ما نمی‌کند

در خم ابروان او مردم دیده‌ام ز جان

غیر دعای دولتش هیچ دعا نمی‌کند

چون که منم گدای او شاه جهانم از چه رو

چشم ارادتی بگو سوی گدا نمی‌کند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عاشقانه و درد دلش نسبت به معشوق سخن می‌گوید. او احساس می‌کند که معشوق به او جفا می‌کند و در عوض دلش را شاد نمی‌کند. شاعر با وجود تمامی دردها و رنج‌ها، همچنان به معشوق وفادار است و نمی‌تواند از او جدا شود. او خود را در مقابل زیبایی معشوق بی‌ارزش می‌داند و از اینکه معشوق به او توجهی نمی‌کند، غمگین است. در پایان، شاعر به این واقعیت اشاره می‌کند که حتی اگر او گدای معشوق باشد، معشوق هیچ ارادتی به او ندارد.