شمارهٔ ۶۴۷ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
بی تو چشمم جهان نمیبیند
گل وصلت دلم نمیچیند
جز سر زلف دلکشت صنما
جای دیگر دمی نمیشیند
گرچه هستت به جای من دگری
دل من جز غم تو نگزیند
دیدهٔ بختم از خدا خواهد
که شب و روز در رُخت بیند
گر ببیند قد تو سرو روان
از خجالت به خاک بنشیند
وآنگه از قد سرکشت به نیاز
ای دلارام درد برچیند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و دلتنگی خود برای محبوبش سخن میگوید. او بیان میکند که بدون محبوب، دنیا برایش معنایی ندارد و دلش تنها با یاد او آرام میگیرد. حتی اگر محبوب در کنار کس دیگری باشد، دل او فقط غم عشقش را انتخاب میکند. شاعر آرزو دارد که چشمانش هر روز و شب فقط به روی محبوب باز باشد و در مواجهه با زیبایی او از شرم سر به زیر بیندازد. در نهایت، او از محبوبش میخواهد که دردش را برطرف کند.