شمارهٔ ۶۵۹ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
از درد دوری تو جانا دلم بفرسود
صبر و قرار یکسر عشقم ز دست بربود
گر باورت نباشد از ما غم جهان را
تو سیم اشک ما بین بر چهرهٔ زراندود
دیدی که در فراقت ای نور هر دو دیده
نارم به دل فتاده روی مرا چو به بود
بگذاشتی به دردم وز پیش ما برفتی
آری مگر نگارا دلخواه تو چنین بود
کاندر غم فراقت جان را دهم به خواری
گرچه نبود ما را در غم امید بهبود
آهم به هفت گردون رفت از غم فراقت
آری از آتش دل پنهان نمی شود دود
از وصل خود زلالی بر جان تشنه لب ریز
ورنه به آب دیده شستن نداردم سود
بیچاره دل به هجران جان داد در همه عمر
ای نور دیده یک شب در صحبتت نیاسود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از درد و عذاب ناشی از دوری معشوقش سخن میگوید. او بیان میکند که عشقش باعث از بین رفتن صبر و آرامشش شده و بدون وجود معشوق، غم بر زندگیاش سایه انداخته است. او به شدت دلتنگ است و احساس میکند که حتی اشکهایش هم قادر نیستند درد دوری را تسکین دهند. شاعر اشاره میکند که در غم و اندوه دوری، جانش را به راحتی فدای معشوق میکند و به سختی میتواند با این غم کنار بیاید. در پایان، او از حسرت یک لحظه بودن با معشوق سخن میگوید و نشان میدهد که چگونه این هجران تمام سالهای عمرش را تحت تاثیر قرار داده است.