شمارهٔ ۶۷۶ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
امید بود که یار از سر وفا نرود
به جان خسته دلان بیش ازین جفا نرود
اگرچه لعل لبت خون ما نهان میریخت
ز چشم مست تو باید که بر ملا نرود
دلم برفت به یغمای آن دو چشم و دو زلف
چو مست و کافر و بی دین بُوَد چرا نرود
چنین که زلف تو بر روی چون مه آشفتهست
نسیم مشک تتاری بگو کجا نرود
گمان نبود دلم کاو وفا کند با من
عزیز من نظر دوستان خطا نرود
سلام من که رساند بدان نگار شبی
چو در حریم وصالش بجز صبا نرود
صبا زمین ادب را ببوس و خدمت کن
بجز دعات بگو بر زبان ما نرود
مریض عشق تو شد در جهان دلم باری
یقین طبیب دل من که بی دوا نرود
اگر به لطف نوازی دل حزین مرا
گدا ز درگه لطف تو پادشا نرود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و وفا است. شاعر امیدوار است که یار به وعدههای خود وفا کند و بیشتر از این دل شکسته را آزرده نکند. او به چشمان زیبا و موی یار اشاره میکند و دل خود را تسلیم آن زیبایی میداند، حتی اگر یار بیوفا باشد. شاعر به نسیم عشق و ارتباط با محبوبش اشاره کرده و از درد و رنج ناشی از عشق سخن میگوید. او خواستار رساندن سلام به محبوبش است و به دعات و محبت اشاره میکند، در نهایت درخواست میکند که لطف یار باعث آسودگی دل او شود.