نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۸۳ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

دلبر از شوخی و عیاری دل از دستم ربود

در فراق خود مرا بنشاند بر آتش چو عود

همچو چنگم می‌زند لیکن نوازش کمترست

می‌دهد هر دم به هجران گوشمالم همچو عود

نِیْ صفت می‌نالم از دست جفای هر خسی

چون رسیدم جان به لب زین نالهٔ زارم چه سود

زلف او در خواب دیدم دوش از آن رو دلبرا

بس پریشانی مرا از خواب رویش رخ نمود

غیر سودایش نباشد در سر من چون قلم

لاجرم از شوق زلف او برآوردم سرود

دل ز دستم رفت تا روزی به پایش اوفتم

چون ندادم کام دلبر چاره جز صبرم نبود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره دلبستگی و غم فراق معشوق است. شاعر از احساس عمیق خود نسبت به دلبرش صحبت می‌کند و اینکه چگونه عشق او باعث رنج و عذابی برایش شده است. او خود را در آتش اشتیاق می‌بیند و از هجران و غم ناله می‌کند. شاعر در خواب زلف معشوقش را دیده و این خیال او را بیشتر پریشان کرده است. در نهایت، به این نتیجه می‌رسد که در مقابل عشقش جز صبر و تحمل چاره‌ای ندارد.