نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۹۰ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نه دلبری که دلم زو دمی بیاساید

نه همدمی که به دردم دمی به کار آید

نه دوستی که بپرسد ز حال زارم را

نه محرمی که بگویم چنانچه می‌باید

به غیر مردم چشمم که در غم هجران

به زجر خون دلم را ز دیده پالاید

بگو که با که توان گفت حال زارم را

به غیر باد که از کوی دوست می‌آید

بگفتمش که تویی محرم دل عشّاق

اگر خبر کنی او را ز حال ما شاید

بگو به تیغ ستم بیش ازین مریزم خون

کرا نمی‌کند این خون که دست آلاید

چو بر مراد جهان نیست کار ما ای دل

نه آنچنان که تو خواهی چنانچه می‌باید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساس تنهایی و غم عمیق خود می‌گوید و بیان می‌کند که نه کسی را دارد که در سختی‌ها یاری‌اش کند و نه دوستی که حالش را بپرسد. او از فقدان ارتباط با دیگران و درد هجران رنج می‌برد و به باد اشاره می‌کند که تنها پیامی از عالم دوست برایش می‌آورد. شاعر در نهایت به ناامیدی از زندگی و عدم تحقق آمالش اشاره می‌کند و بیان می‌کند که کارش به غیر از درد و رنج چیز دیگری نیست.