نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۹۷ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نگار من ز منش گرچه عار می‌آید

مرا به عشق رخش افتخار می‌آید

چگونه شرح توان داد از غم هجران

چه جورها به من از روزگار می‌آید

امید بود مرا کز دلم غمی ببرد

بسی غمم به دل از غمگسار می‌آید

بیا که در غم هجر تو جان شیرینم

به لب مرا ز غم انتظار می‌آید

بسی دلست به فتراک شوق بربسته

مگر که دلبر ما از شکار می‌آید

... که از پیش او حذر اولیست

دلا که آن بت چابک‌سوار می‌آید

به دست باش دلا امشب از سر یاری

که بویی از سر زلف نگار می‌آید

اگر جهان همه گلزار می‌شود باری

به دست دل ز فراق تو خار می‌آید

اگر، نه عشق تو باشد مرا چه نام نهند

جهان ز نام تو با اعتبار می‌آید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و دلتنگی خود برای معشوق صحبت می‌کند. او به زیبایی معشوق افتخار می‌کند، هرچند که او خود را کمargo از او می‌داند. شاعر به غم فراق و انتظار برای دیدار معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که این غم مانند زخمی بر دل او نشسته است. او همچنین به زیبایی‌های زندگی و دنیا اشاره می‌کند و می‌گوید که اگر عشق معشوق در زندگی‌اش نباشد، هیچ اعتبار و ارزش دیگری ندارد. در نهایت، شاعر درخواست نزدیکی و آمدن معشوق را می‌کند و از شیرینی عشق در کنار محبوب سخن می‌گوید.