شمارهٔ ۶۹۸ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مگر صبا ز سر کوی یار میآید
که بوی سنبل گیسوی یار میآید
مرا هوای جنون تازه میشود هر دم
که یاد سلسلهٔ موی یار میآید
معطّرست دماغ دلم به باد سحر
از آن سبب که ازو بوی یار میآید
روا بود که نویسم ز خون دیده و دل
جواب نامه که از سوی یار میآید
مرا ز شیوهٔ بادام و شکل پسته و گل
خیال چشم و لب و روی یار میآید
به ماه عید نظر گر کنم حرامم باد
مرا چو یاد ز ابروی یار میآید
شکایت از غم و جور و جفای دهرم نیست
مرا جفا همه از خوی یار میآید
دلم به تیغ جفایش بخست جان و جهان
خوش است از آنکه ز بازوی یار میآید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از شاعر به عشق و یاد یار میپردازد. شاعر ابراز میکند که هر زمان بوی خوشی به مشامش میرسد، یاد معشوق در ذهنش زنده میشود. او از احساساتش در مورد چهره و زیبایی یار میگوید و به شدت تحت تأثیر محبت اوست. هیچ غم و شکایتی از زندگی ندارد، زیرا تمام دردها و جفاها را ناشی از محبت یار خود میداند. در نهایت، او به تأثیر عمیق عشق بر روح و جانش اشاره میکند.