شمارهٔ ۶۹۹ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
بر دلم جز جفا نمیآید
وز تو بوی وفا نمیآید
از طبیب دلم مسلمانان
هیچ بوی دوا نمیآید
گفته بود او درآیم از در وصل
آن ستمگر چرا نمیآید
چه توان کرد چون ز دست مرا
هیچ غیر از دعا نمیآید
درخور بندگان درگاهت
هیچ خدمت ز ما نمیآید
جنگ را بستهای میان و ز تو
بوی صلح و صفا نمیآید
او خطایی بچهست و میدانم
که از او جز خطا نمیآید
یار بیگانه گشت تا دانی
زان بر آشنا نمیآید
پادشاه جهان تویی ز چه روی
نظرت بر گدا نمیآید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعری از غم و ناامیدی خود سخن میگوید. او از بیوفایی و جفایی که از معشوق دریافت کرده، مینالد و میگوید که انتظار وصال او بیثمر بوده است. با وجود تضرع و دعا، هیچ نشانهای از یاری و کمکی از جانب معشوق نمیبیند. شاعر به احساس تنهایی و عدم دریافت محبت اشاره میکند و در نهایت تأکید میکند که پادشاهی و بزرگی معشوقش باعث شده که التفاتی به او نکند و او را نادیده بگیرد. در مجموع، این شعر به نمایشگر عشقی ناکام و دلشکسته از بیوفایی و بیتوجهی اشاره دارد.