نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۰۳ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

تو را به کون و مکان سر فرو نمی‌آید

مرا دلی که صبوری از او نمی‌آید

اگر جهان همه حور بهشت خواهد بود

چه چاره چون به خیالم جز او نمی‌آید

وگر به روضه خلدم قصور عرضه کنند

به جان تو که به چشمم نکو نمی‌آید

شبی نمی‌گذرد بر من از غم هجران

که خون دیده به رویم فرو نمی‌آید

از این بلای دل و دیدهٔ جفاکش من

عجب که مردم چشمم برو نمی‌آید

به آب دیده توان دید خون چشمم را

به قطره قطرهٔ خون کاو فرو نمی‌آید

اگر جهان همه پر چشمه حیات شود

به غیر خون دل ما به جو نمی‌آید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره درد و غم جدایی و فراق معشوق است. شاعر از ناتوانی خود در تحمل این درد سخن می‌گوید و بیان می‌کند که هیچ چیزی در جهان نمی‌تواند جایگزین عشق او شود. او همچنین به عدم رضایت از زیبایی‌های بهشت و دنیا اشاره می‌کند و بیان می‌کند که چشمش تنها به محبوب خودش می‌نگرد. در نهایت، احساس عمیق غم و اندوه او از جدایی به شدت نمایان است و این احساسات او را درون خود مشغول کرده و رهایی از آن برایش غیرممکن است.