نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۳۹ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

با ما چو وفا نمی‌کند یار

او را به مراد خویش بگذار

گر کرد جفا و جور سهلست

ای دل تو وفای خود نگه دار

یاریست که مهر ما ندارد

ما در غم عشق او چنین زار

در خواب خوشست دلبر و من

شبها ز غم فراق بیدار

خندان شده او چو گل به حالم

گریان شده من چو ابر آذار

یارب غم عشق آن دلارام

از جان من شکسته بَردار

گر میل وفای ما ندارد

هر لحظه نهد مرا به دل بار

بودیم عزیز مصر دلها

گشتیم بر تو در جهان خوار

گویند جهان وفا ندارد

بنما تو به ما یکی وفادار

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از وفای یار صحبت می‌کند که به او وفا نمی‌کند و در نتیجه، شاعر به دل خود سفارش می‌کند که وفاداری‌اش را حفظ کند. او احساس می‌کند که یار به او مهر نمی‌ورزد و در غم عشق او به شدت ناراحت است. شب‌ها با فراق یار بیدار می‌ماند و در حالی که یار شاد و خندان است، او در دلتنگی غوطه‌ور است. شاعر از خدا می‌خواهد که غم عشق را از دلش بردارد و در نهایت به وفای یار اشاره می‌کند و از او خواستار یک وفاداری واقعی است.