شمارهٔ ۷۴۱ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
عاشق گل کی خورد غم از سلحداران خار
خاصّه آن کس کش نباشد بی رخت صبر و قرار
از چه رو آخر برآشفتهست با ما زلف تو
از سر شوریدگی جانا بسان روزگار
خاک راه او شدم دادم به دست باد هجر
آتشی در جان ما زد زان دو لعل آبدار
یا بکش تنگم به بر چون تنگ شکّر دلبرا
یا بکش در پای هجر دوست جور از ما بدار
دست وصل از ما مدار و مفکنم در پای جور
چون جهان را هست جانا بر وجود تو مدار
خلق گویندم برو ترک غم عشقش بگو
ای مسلمانان به عشق او ندارم اختیار
گل به دامان میبرند از بوستان دوستان
می نمییارم شد آنجا از جفای نوک خار
چند خون من بریزی زان دو چشم نیمه مست
چند تاب من دهی همچون دو زلف تابدار
ای دل محزون مخور زین بیش غم در کار عشق
زآنکه چندانی نمیباشد جهان را اعتبار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنج عشق صحبت میکند و به احساسات عمیق خود اشاره میکند. او به زیبایی و جذابیت محبوبش (گل) و همچنین به زخمهایی که از عشق میخورد، میپردازد. شاعر میگوید که عشق او باعث شده است که زندگیاش تحت تأثیر قرار گیرد و غم و درد را تجربه کند. او از معشوقش میخواهد که یا به او نزدیک شود یا عذابی برایش فراهم کند. در نهایت، شاعر هشدار میدهد که دنیا ارزش غم و اندوه برای عشق را ندارد و باید با این احساسات کنار آمد.