نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۶ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

در غم عشقت دل تنگم بسوخت

بی رخ تو دیده ز عالم بدوخت

نام رخت بردم و در بوستان

گل ز جفای رخ تو برفروخت

دل نتواند صنما در غمت

یک سر مویت به دو عالم فروخت

ای که چو پروانه به شمع رخت

زآتش عشقت پر و بالم بسوخت

پیرهن وصل تو خیاط بخت

بر قد و بالای دل من بدوخت

خاک سر کوی تو آبم ببرد

آتش عشق تو جهانی بسوخت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از غم عشق و دلتنگی خود سخن می‌گوید. او می‌گوید که بدون وجود معشوقش، زندگی برایش تاریک و سرد شده است. نام معشوق را در دل دارد و حتی در بوستان، گل‌ها به خاطر جدایی از او پژمرده‌اند. شاعر همچنین بیان می‌کند که دلش نمی‌تواند در غم عشق دوام بیاورد و به خاطر معشوق تمام دنیایش را فدای او کرده است. او خود را به پروانه‌ای تشبیه می‌کند که به شمع عشق می‌سوزد، و می‌گوید که لباس وصال معشوق به قد و بالای او دوخته شده است. در نهایت، او بیان می‌کند که عشق معشوقش، آتش ایجاد کرده و زندگی او و دیگران را سوزانده است.