شمارهٔ ۸۱ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
سرو بستان خجل ز رفتارت
شرم دارد شکر ز گفتارت
تا به چند ای نگار شهرآشوب
میکُشم نفس و میکشم بارت
ای طبیب دلم چه شد آخر
که نپرسی ز حال بیمارت
شرمسارم ز مردم دیده
چند جویم به اشک آزارت
گل وصل تو با دگر یاری
من دلخسته چون خورم خارت
گر به تیغم زنی از آن بازو
شوم از جان فدا دگر بارت
یک سر مو اگر فروشندت
به جهانی منم خریدارت
زآن دو زلف و دو چشم پُر فتنه
از دل و جان شدم گرفتارت
هم نگاهی به سوی ما میکُن
تا نگهبان بود نگهدارت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با زبانی عاشقانه و احساسی به عشق و ناراحتیهای خود اشاره میکند. او از خجلت سرو بستان به خاطر رفتارهایش و از شرم گل به خاطر صحبتهای شیرینش میگوید. شاعر از معشوقهش میخواهد که به حال دلش توجه کند و از درد و رنجی که بر او میگذرد، اطلاعی بگیرد. او احساس شرمساری از نگاه مردم دارد و در عین حال به عشق و وابستگیاش به محبوبش اشاره میکند. شاعر با توصیف زیبایی معشوق و احساس فداکاری، عشقش را به تصویر میکشد و از او میخواهد که نگاهی به او بیندازد و حافظش باشد. حافظه او به زیباییهای محبوبهاش و آثار عشقاش اشاره دارد و از فداکاریاش در راه عشق سخن میگوید.