نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۱۷ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

منّتی نیست ز خلقم به جهان جز کرمش

گر به دیده بتوان رفت دمی خاک درش

گر به جانی بفروشد ز درش مشتی خاک

توتیای بصرش کن تو و از جان بخرش

غیر لطفش نبود هیچکسم در دو جهان

همچو سروی مگر افتد به سر ما گذرش

ما چو خاک ره او خوار و مقیم در یار

بو که از عین عنایت به من افتد نظرش

خبرش نیست ز حال من بیچارهٔ زار

لیکن از باد صبا پرسم هر دم خبرش

آهم از چرخ فلک بَرشد و اینست عجب

که در آن دل نتوان یافت به مویی اثرش

زآب چشمی که ز هجران رخش می‌بارم

هر شبی تا کمرم باشد و مو تا کمرش

گر از آن ناوک دلدوز زند تیر جفا

دیده و دل بنهادیم به جای سپرش

ور مشرّف کند او کلبه احزان مرا

جان فشانیم به پایش ..... در ره گذرش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن شعری است که در آن شاعر از محبت و کرم محبوب خود سخن می‌گوید. او به خاک درگاه محبوبش رغبت دارد و ارزش آن را از جانش بیشتر می‌داند. شاعر احساس ضعف و ذلت خود را بیان می‌کند و به این نکته اشاره می‌کند که تنها لطف محبوب در این دنیا قابل توجه است. او اگرچه در حالتی ناامید و غم‌گین به سر می‌برد، اما همچنان از عشق و محبت محبوبش سخن می‌گوید و خود را در کمال نیاز به او می‌بیند. شاعر با ابراز این احساسات، از وفاداری و ارادت خود به محبوب در برابر درد و رنج‌هایش می‌گوید و آرزوی دیدار او را دارد.