نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۱۹ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

که دید شکل هلالی چو ابروی طاقش

که دید آن رخ زیبا که نیست مشتاقش

کدام نرگس شهلا به چشم او ماند

بنفشه نیز نباشد به بوی اخلاقش

کسی که افعی زلف تو بر دلش زد نیش

مگر ز لعل تو باشد نصیب تریاقش

ببین چه می‌کند آن ترک شوخ شورانگیز

که نیست چون دل او سنگ دل در آفاقش

ولی چون در غم عشقت گناه نیست مرا

چراست با من مسکین مدام شلتاقش

صحیفهٔ غم عشقش از آن جهانگیرست

که برد باد بهاری به لطف اوراقش

چو دید دیدهٔ مهجور جان جمال گلی

گرفت در دل ما آتشی ز اشواقش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت محبوبش اشاره می‌کند و از حسرت و غم ناشی از عشق سخن می‌گوید. او چهره‌ی محبوب را به ابروی هلالی تشبیه می‌کند و می‌گوید که هیچ گلی به پایش نمی‌رسد. شاعر در بیان احساسات خود، از درد عشق و آرزوی وصال می‌گوید و عواطفش را به تصویر می‌کشد، به گونه‌ای که شخصیت محبوبش باعث بیدار شدن آتش اشتیاق در دل او می‌شود. در نهایت، او عشق را پدیده‌ای عمیق و پر از غم توصیف می‌کند که با وجود رنجش، همچنان دلبرانه و زیباست.