نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۲۵ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مراست درد فراقی که نیست درمانش

شبیست شدّت هجران که نیست پایانش

مرا سریست و فدای تو کرده‌ام چه کنم

که از بلای فراق تو نیست سامانش

عظیم دور فتاده‌ست کعبهٔ مقصود

که نیست در همه عالم حد بیابانش

ببین که مشکل ما حل نمی‌شود باری

از آن سبب شب هجران ما شد آسانش

دلم ز دست غم و درد تو به جان آمد

بگو که با که بگوییم درد پنهانش

طبیب درد دلم را دوا نمی‌سازد

چرا که نیست امیدی چنان بدین جانش

اگر به جان رسدت دست ای جهان زنهار

مکن دریغ و به جانان خود برافشانش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان عواطف عمیق افراد در اثر جدایی و فراق می‌پردازد. شاعر از درد و عذاب فراق محبوب سخن می‌گوید و حسرتی را که در دل دارد، ابراز می‌کند. او معتقد است که هیچ درمانی برای این درد وجود ندارد و جدایی‌اش پایان نمی‌پذیرد. همچنین، شاعر به این نکته اشاره می‌کند که امیدی برای رهایی از غم و دردش ندارد و از دنیا طلب کمک می‌کند تا به محبوبش برسد. در نهایت، شاعر از شدت درد و غم ناشی از فراق، به ستوه آمده و دلش را به ضرب و شتم می‌زند.