شمارهٔ ۸۲۷ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
صبحدم آورد بویی سویم از پیراهنش
راست گویم آب حیوان میچکد از دامنش
خون ما در گردنش بود آن نگار و بس نبود
طرفه اینست آن که جان گشتهست طوق گردنش
روی چون ماه تو را محتاج آرایش نبود
سنبل تر را چرا آوردهای پیرامنش
زآتشی کز جان ما خیزد ز دست جور او
نرم هرگز مینگردد آن دل چون آهنش
دیدهٔ یعقوبِ نابینا شود بینا دگر
گر نسیم لطفش آرد بویی از پیراهنش
آنچنان رویی و مویی کس ندارد در جهان
ای دریغا گر بُدی باری عنایت با منش
گرچه جوجو داد بر باد جفا خاک مرا
ماه و خورشید فلک شد خوشه چین خرمنش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از زیبایی و جذابیت محبوبش سخن میگوید. او به پیراهن محبوب اشاره میکند که بوی خوشی دارد و به طرز عجیبی به زندگی و جان او وابسته است. شاعر از تحریکات عشق و دلتنگیهایش میگوید و به این نکته اشاره میکند که چهره محبوب به قدری زیباست که به هیچ آرایشی احتیاج ندارد. همچنین، او به شدت تحت تأثیر رفتار محبوبش قرار دارد و عشق را مانند آتش میداند که در دلش شعلهور است. در نهایت، شاعر به حسرت و آرزوهایش برای داشتن سعادت و محبت محبوب اشاره میکند و از دشواریهای عشق سخن میگوید.