شمارهٔ ۸۳ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
تا که سرو قدت به پا برخاست
دل مسکین ما ز جا برخاست
در بهشت برین و باغ جهان
چون تو سروی بگو کجا برخاست
پای چوبینش بین که با قد تو
شرم بادش بگو چرا برخاست
قامتت را بدید سرو سهی
در چمن بانگ مرحبا برخاست
بوی زلفت رسید سوی جهان
از نسیمی که از صبا برخاست
در خیالم گذشت صورت دوست
هوس وصل او مرا برخاست
دل ما را به یک نظر بربود
پرده از روی کار ما برخاست
در غم روی تو دل مسکین
از سر جانش بارها برخاست
کردم از لعل او تمنّایی
رو بگرداند چون گدا برخاست
ای طبیب دلم چرا آخر
از سر درد ما دوا برخاست
چین ابرو گشاده بود مگر
ترک ما از ره خطا برخاست
هم ز لطفش در آمد از در ما
از سر جنگ و ماجرا برخاست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به وصف زیبایی و تأثیرات ناشی از وجود محبوبش میپردازد. با برخاستن قد محبوب، دل شاعر نیز به وجد آمده و از جا برخاست. او به زیباییهای طبیعی مانند سرو درخت و باغها اشاره میکند و قیاس زیبایی محبوبش با آنها میزند. بوی زلف محبوب و تصور چهرهاش در خیال شاعر حس شوق و اشتیاق را زنده میکند. دل شاعر بارها به خاطر غم روی محبوبش از جانش برخاست و آرزوی وصال او را در دل میپروراند. در پایان، شاعر از درد عشق شکایت میکند و از طبیب دلم میخواهد که برای رنجش درمانی بیاورد. احساسات عمیق و عشق نافذ شاعر در این شعر مشهود است.