نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۴ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صبحدم نکهت صبا برخاست

مشک گویی که از خطا برخاست

بوی زلفش سوی جهان آورد

وز جهان بانگ مرحبا برخاست

دل ما با غم رخش بنشست

تا بتم از سر وفا برخاست

دلم از جان گدای کوی تو شد

عاقبت زار و بی نوا برخاست

بوی پیمان او نمی‌آید

از سر عهد گوئیا برخاست

سرو قدّش خمید در بستان

نالهٔ خوش ز جان ما برخاست

قول بیگانگان به جان بشنید

وز سر مهر آشنا برخاست

عقل گفتا تو گوشه گیر ای دل

کاین نه بالاست کان بلا برخاست

عاقبت بر جهان ترّحم کرد

دلبرم وز ره جفا برخاست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

صبحگاه، عطر دل‌انگیز صبا به مشام می‌رسد و حالتی شگفت‌انگیز به وجود می‌آورد. بوی زلف محبوب به یادها می‌آید و دل را با غم او مشغول می‌کند. عشق و محبت به او باعث می‌شود که دل، زار و بی‌نوا شود. بوی پیمان و عهد او به فراموشی رفته و سرو قد او در باغ خمیده است. در میان درد و رنج، دل بر وعده و قول بیگانگان آگاهی می‌یابد و عقل به او می‌گوید که بهتر است در گوشه‌ای بماند. در نهایت، دلبر بر دنیا ترحم می‌کند و بر احساسات رنج دیده‌اش غلبه می‌یابد.