نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۳۴ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بیا که دیدهٔ من دید دوش خوابی خوش

برآمده به شب تیره آفتابی خوش

به روی او نظرم خیره شد چنان دیدم

که بست بر رخ چون ماه خود نقابی خوش

سؤال کردم و گفتم نقاب بر مه چیست؟

که هست میل دل من به ماهتابی خوش

مبند بر رخ چون آفتاب خویش نقاب

که هست در سر آن هر دو زلف تابی خوش

بگفتمش ز در بخت ما درآ یک شب

نگشت با من مسکین به هیچ بابی خوش

به جان دوست که شبهاست تا ز درد فراق

دو چشم بخت بد من نکرد خوابی خوش

ز درد روز فراقش به غیر خون جگر

به جان دوست که هرگز نخوردم آبی خوش

مرا شراب ز خون دلست و از دیده

بجز جگر نبود خوردنم کبابی خوش

ز درد دل چو نبشتم شکایتی به طبیب

به غیر جور نفرمود او جوابی خوش

رخت گلست و مرا دل ز عشقت آتش محض

از آن زند به رخم دیده‌ها گلابی خوش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به خواب خوشی اشاره می‌کند که در شب تیره‌ای دیده است و احساس می‌کند که در چهره محبوبش زیبایی خاصی وجود دارد. او از محبوبش می‌خواهد که نقابش را کنار بگذارد و خود را به نمایش بگذارد، زیرا دلش برای دیدن او و زیبایی‌اش تنگ شده است. شاعر از درد فراق و ناراحتی‌اش از دوری معشوق سخن می‌گوید و اینکه تاکنون نتوانسته است خواب خوشی ببیند. او همچنین بیان می‌کند که عشقش به معشوق مانند شراب است و از این درد و رنج به طبیب شکایت کرده، اما پاسخی دریافت نکرده است. در نهایت، او زیبایی محبوبش را با گل مقایسه می‌کند و از آتش عشقی که در دلش می‌سوزد، صحبت می‌کند.