نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۳۸ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

گر شبی سوی من خسته دل افتد رایش

چه تفاوت کند از رای جهان آرایش

گر عنانی ز عنایت سوی ما گرداند

جان فشانیم به جای سر و زر در پایش

گر خرامد قد چون سرو روانت در باغ

هیچ شک نیست که در دیدهٔ ما شد جایش

آنکه شب تا به سحر در غم تو بخروشد

فارغی ای صنم از دیدهٔ خون پالایش

فارغ از جنّت فردوس بود خاطر او

که شبی بر سر کوی تو بود مأوایش

خلق گویند برو ترک غمش گو چه کنم

نیست در زیر کبودی فلک همتایش

آنکه روزی ز سر زلف تو بویی بشنید

نبود در دو جهان با دگری پروایش

دل خلقی به جهان خون شده از قامت او

این بلا بین که دلم می‌کشد از بالایش

گفتمش خاک رهم ز آتش دل آبم ده

گفت وصلم همه بادست تو می‌پیمایش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به احساسات عاشقانه و دل‌باختگی خود اشاره می‌کند. او می‌گوید اگر شبانه‌ای از عشق و دل‌تنگی به سوی او بیفتد، فرقی نمی‌کند که جهان چه آرایشی دارد. او همچنین به زیبایی معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که اگر زیبایی او چون سرو در باغ راه برود، قطعاً در دل او جایی دارد. شاعر از حال و روز عاشقانی می‌گوید که به یاد معشوق شب و روز در غم به سر می‌برند و همچنین به گفتۀ دیگران اشاره می‌کند که او باید از عشقش دست بکشد. اما او بر این عقیده است که دلش نمی‌تواند بی‌عشق او زندگی کند و هرچه می‌کند، عشقش همچنان با او همراه است. در نهایت، شاعر از معشوق می‌خواهد که برای تسکین آتش دلش به او توجه کند و معشوق در پاسخ می‌گوید که تمام وصال به دست اوست.