شمارهٔ ۸۳۹ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
به جان آمد دل من از جفایش
خدا را با که گویم ماجرایش
من آن دستانهای او چه گویم
چهها دیدم من از جور جفایش
به خاطر هجر جانم را خراشید
گلی کی چیدم از باغ رضایش
دلم با عشق او خو کرد عمری
کنون از هجر میباید جزایش
دلا دانی که شاهی کامکاری
چه غم باشد ز احوال گدایش
مسلمانان به غم مسکین دل من
چه جوری میکشد دایم برایش
به کنج عافیت ننشست باری
هرآن کاو بد کند بیند سزایش
چو سرو ار بگذرد روزی به سویم
کنم در چشمههای چشم جایش
خبر دارد نگار بی وفایم
که از جان شد جهانی مبتلایش
اگر در کلبه احزانم آید
کنم جان را نثار خاک پایش
نثار گل برافشان بر سر ای دل
که چندانی نمیباشد بقایش
رسیدش جان به لب رنجور عشقت
چه باشد گر کنی از لب دوایش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر از درد و رنج عشق و جدایی میگوید. دلش از ظلم و جفای محبوب به تنگ آمده و در حسرت وصال او به سر میبرد. او با غم و اندوه زندگی میکند و احساس میکند که دیگر نمیتواند زندگی کند. عشقش به محبوب عمیق و دائمی است، اما جدایی باعث رنج و پریشانی او شده است. او آرزو دارد که محبوبش به او توجهی کند و از تعبیر درد خود برای دیگران ناامید است. شاعر به این نکته اشاره میکند که در دنیای عشق و جدایی، زندگی پر از چالش و غم است. در نهایت، او درجهت فدای جان خود و عشقش، قربانی میشود.